آواهای دوردست

از خیلی وقت پیش نقشه داشتم بروم ایرلند. دیدن دوستم. دیدن ایرلند. سخت است میدانستم. سخت است میدانم. ولی باید بروم. برای عید دست دست کردم و مهلت ویزا گرفتن تمام شده بود. برنامه موکول شد به خرداد ماه، آن هم به دلیل قرض دادن مقادیر زیادی از پولهایم به یکی از بندگان خدا؛ به تیر ماه افتاد. تا آن زمان نمیدانم پول به اندازه کافی دارم یا نه. به من مرخصی میدهند یا نه. هیچ چیز معلوم نیست. فشار بدی همین فقط "نقشه" سفر به آدم وارد میکند که نگو، چه برسد به مرحله انجامش. همین ترکیه اش را هنوز نرفته ام. چه برسد به خاک اروپا با آن ویزای شنگن سخت و مفصلش. این جور وقتها دلت میخواهد مثل خواجه حافظ شیراز بشینی ته خانه، شهر خودتان، سفر هم بی سفر. اما نمیشود. باید رفت. بدتر از آن "دور دستها آوایی است که مرا میخواند" از جانب همان کشوری که در آن درس خوانده ام و زندگی کرده ام؛ آوایشان مرا دیوانه کرده. هی میگویند برگرد، برگرد... من از درون بی صدا می گریم. دلم میخواهد برگردم، نمیشود. دلم میخواست بمانم، نشد.


زمان: 2015-04-30 07:16:46